Wednesday, January 7, 2015

آنچه باید درباره داستان‌های قرآنی بدانید


امین قضایی




قرن هاست که داستان‌های قرآنی میان مردم عادی نقل می شود و جمهوری اسلامی نیز در مدارس، رسانه ها و فعالیت های به اصلاح فرهنگی-اسلامی خود آنها را تا حد ممکن تبلیغ و ترویج می کند. این داستان ها از کجا آمده اند؟ تقریبا هرکسی می داند که داستان های قرآنی از عهد عتیق (تورات) اقتباس شده است و چیزی جز تکرار پراکنده و ناقص اساطیر قوم یهود نیست. همچنین هرکسی که عهد عتیق را خوانده باشد می داند که این داستان‌ها در عهد عتیق با دقت و جزئیات بسیار بیشتر، منظم تر و کامل تر همراه با ذکر اسامی، مکان ها و تبار افراد ثبت شده است به طوریکه داستان‌های قرآنی در مقایسه با آن تنها اشاراتی کوتاه و اغلب تکراری و بعضا غلط هستند.


بررسی تفاوت میان داستان‌های پیامبران در قرآن و عهد عتیق تا حدی می‌تواند پیش زمینه فرهنگی که قرآن از آن آمده است را روشن کند. اما جدا از اهمیت آن برای مطالعه فرهنگ پیشا اسلامی، جهل مسلمانان متعصب را نشان داده و پروپاگاندای اسلامی را درباره اصالت و حقیقت این داستان‌ها خنثی می کند.

حتی مردمان بی دین گاهی این سئوال را از خودشان می‌کنند که محمد پیامبر با اینکه بی سواد یا عامی بوده است از چه کسی این داستان‌ها را آموخته و به عنوان وحی و یا متن الهی منتقل کرده است. آخوندها معمولا این را دلیلی برای اعجاز قرآن می‌دانند که چگونه مردی بی سواد توانسته است ماجرای پیامبران گذشته را نقل کند، پس حتما آنرا از دهان فرشته خدا شنیده است. از سوی دیگر، برخی تصور می‌کنند که حتما فردی مخفی و اسرارآمیز مانند ورقه بن نوفل یا سلمان فارسی در آموزش این داستان‌ها به محمد نقش ایفا کرده است.

اما اگر شرایط اجتماعی و فرهنگی حجاز پیش از اسلام را بشناسیم، خواهیم دانست که گفتن چنین داستان‌هایی از یک عرب حجازی نه عجیب است، نه نشانه معجزه و نه نیازی به فرضیات درباره وجود یک فرد مرموز (هرچند نوفل می توانسته یکی از منابع اطلاعاتی محمد باشد).

1.       هرکسی که قرآن را به زبان فارسی (یا زبانی که بتواند معنای آنرا بفهمد) بخواند از آشفتگی و هرج و مرج آن شگفت زده خواهد شد. به جز داستان یوسف، هیچ داستانی در قرآن به طور کامل ذکر نشده است و تنها اشارات پراکنده‌ای به داستان‌ها و ماجراهای پیامبران یهود دیده می‌شود. یک دلیل عمده این می‌تواند باشد که کتاب قرآن جمع آوری قطعات پراکنده از افراد مختلف است که در قالب فصول یا سوره‌ها از بزرگ تا کوچک سرهم بندی شده است. اما اگر از پراکندگی و آشفتگی آن صرف نظر کنیم، متن قرآن باز هم گنگ و بدون پیش زمینه باقی می‌ماند به طوریکه حتی خود علمای اسلام (که معمولا پاسخی در آستین دارند و کلمه "نمی دانم" را از زبان آنان نمی‌شنوید) نیز در منظور و محتوای برخی از آیات مردد هستند و در برخی موارد به ذکر "الله اعلم" بسنده می‌کنند. مهمتر اینکه اسامی خاص در قرآن به جز نام چند تن از پیامبران یهود به ندرت به کار رفته‌اند و به ندرت ذکری از زمان و مکان یک داستان به میان می‌آید.
نقل این داستان‌ها به صورت پراکنده و بدون ذکر اسامی خاص، مکان‌ها و ترتیب زمانی، نشان می‌دهد که گوینده متن قرآن، اطلاعات بسیار دم دستی از اسطوره‌های یهودی و مسیحی داشته است. مطمئنا عهد عتیق و جدید را نخوانده و به صورت کتبی از آنها کپی‌برداری نکرده است بلکه صرفا برخی از مهمترین داستان‌ها به گوشش رسیده است. بنابراین فرض اینکه گوینده این داستان‌ها فردی بی سواد بوده است، درست به نظر می‌رسد اما نکته اینجاست که نقل این داستان‌ها هیچ چیز تعجب برانگیزی نیست.


2.       اعراب آنزمان به خصوص قبیله قریش مردمانی تاجر پیشه بودند و مرتبا بین شام و یمن رفت و آمد می‌کردند. آنها حتی به اورشلیم نیز سفر می‌کردند و در رفت و آمدهای مکرر، علاوه بر کالاها، عقاید، باورها و داستانها نیز معاوضه می‌شد. مردم قریش نسبت به اساطیر یهود ناآگاه نبودند. قرآن خود این را اعتراف می کند:

" و چون آيات ما بر آنان خوانده شود مى‏گويند به خوبى شنيديم اگر مى‏خواستيم قطعا ما نيز همانند اين را مى‏گفتيم اين جز افسانه‏هاى پيشينيان نيست" (8:31)

" و چون به آنان گفته شود پروردگارتان چه چيز نازل كرده است مى‏گويند افسانه‏هاى پيشينيان است" (16:24)
البته در یک آیه احتمال اینکه فرد دیگری این داستانها را برای محمد بازگو کرده یا نوشته ای در اختیار داشته از سوی قریش ذکر می‌شود:

" و گفتند افسانه‏هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته و صبح و شام بر او املا مى‏شود" (25:5)

در سیرت رسول الله از ابن هشام، می‌خوانیم که محمد از همان نوجوانی به سفر رفت و مدتی برای همسر خود خدیجه تجارت کرد. به احتمال بسیار زیاد در طی این سفرها طی آشنایی با مسیحیان و یهودیان مختلف، وی مجذوب اساطیر ایشان شده است.

3.       مسیحیان نستوری و بسیاری از یهودیان در حجاز زندگی می‌کردند. محمد این تصور که عیسی پسر خدا نیست را از مسیحیان نستوری اقتباس کرده است چرا که آنها به تثلیث و تجسم خدا اعتقادی نداشتند و به همین دلیل توسط کلیسای بیزانس مورد تعقیب قرار گرفته بودند و بسیاری از آنها به حجاز گریخته بودند. همچنین یهودیان بسیاری در حجاز و یمن به تجارت و کشاورزی مشغول بودند. تنها در شهر یثرب سه قبیله یهود ساکن بود(بنی نضیر، بنی قریضه و بنی قینقاع) که بعدا توسط مسلمانان قتل عام یا تبعید شدند. بنابراین محیط فرهنگی حجاز با داستان‌های عهد عتیق بیگانه نبود.

گوینده قرآن حتی به عنوان فردی بی سواد و عامی که از منابع شفاهی خود استفاده کرده، چندان موفقیت آمیز عمل نکرده است (و به رغم اینکه تلاش کرده از ذکر مکان‌ها و اسامی خاص برای پرهیز از اشتباه، اجتناب کند)، در بسیاری از موارد دچار اشتباهات فاحشی شده است. در زیر چند نمونه از این اشتباهات یا عدم تقارن‌ها با متن اصلی یعنی عهد عتیق را مرور می‌کنیم:

1.       بزرگترین خطای محمد در نقل این داستان‌ها به ماری مادر عیسی مربوط است که در آیه‌ای به اشتباه توسط بستگانش خواهر هارون خوانده می‌شود:
" اى خواهر هارون پدرت مرد بدى نبود و مادرت [نيز] بدكاره نبود" (19:28)
این خطا به قدری فاحش است که حتی در حدیثی از محمد درباره آن پرسیده می‌شود و وی در توجیه می‌گوید که آنان (بستگان ماری) وی را به افتخار خواهر هارون یعنی مریم می‌خواندند. در اصل مریم نام خواهر هارون است. تا به امروز، مسلمانان برای لاپوشانی این خطا، هم به مادر عیسی و هم به خواهر هارون، مریم می گویند!

2.       در عهد عتیق (خروج 32 و همچنین تثنیه 29) هنگامی که موسی برای ملاقات با خدا به کوه سینا رفته بود، مردم از هارون می‌خواهند که "برخیز و برای ما بتی بساز تا ما را هدایت کند، چون نمی‌دانیم بر سر موسی که ما را از مصر بیرون آورده چه آمده است." پس هارون از جواهرات و طلاهای بنی اسراییل گوساله‌ای طلایی می‌سازد. در قرآن، فردی سامری چنین گوساله‌ای را می‌سازد و ذکر می‌شود که حتی هارون قصد جلوگیری از آنرا داشته اما موفق نشده است:
" فرمود در حقيقت ما قوم تو را پس از [عزيمت] تو آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت " (20:85)
معلوم نیست که یک فرد سامری در بین قوم اسراییل چه می‌کرده (اسراییل در آنزمان بیابان سرگردان بوده است) و چگونه اسراییل حاضر شده است که از چنین شخص بیگانه‌ای پیروی کند. مسلم است که در نبود موسی، هارون رهبر اسراییل خواهد بود و از او تبعیت خواهند کرد.

البته این خطا می‌تواند عمدی باشد چرا که قرآن هارون را پیامبر می‌داند و احتمالا نخواسته است که چنین گناهی را به وی نسبت دهد. در هر حال این نشان می‌دهد که نویسنده قرآن با مکان و زمان رویدادها آگاهی نداشته است و تنها روایت را به صورت شفاهی شنیده است (یکی دیگر از این خطاهای احتمالا عمدی داستان آزمون ابراهیم است که در قرآن این اسماعیل است که باید قربانی شود و نه اسحاق!).

3.       در قرآن سلیمان یک پیامبر دانسته می‌شود و از چنان حکمتی برخوردار است که حتی می تواند با جانوران نیز سخن بگوید:

" و سليمان از داوود ميراث يافت و گفت اى مردم ما زبان پرندگان را تعليم يافته‏ايم و از هر چيزى به ما داده شده است راستى كه اين همان امتياز آشكار است" (27:16)

اما در عهد عتیق، سلیمان تنها پادشاهی حکیم است و درباره جانوران اطلاعات دارد و نه اینکه زبان آنان را می‌داند. "سلیمان درباره حیوانات و پرندگان و خزندگان و ماهیان اطلاع کافی داشت، او همچنین تمام گیاهان را از درختان سرو گرفته تا بوته های کوچک زوفا که در شکاف دیوارها می رویند می شناخت و درباره آنها سخن می گفت." (اول پادشاهان 4:33)

دانش نسبت به جانوران به معنای دانستن زبان آنها نیست. معلوم است که نویسنده قرآن تعبیر غلطی از متن اصلی داشته (یا در اصل به متن اصلی دسترسی نداشته است) و یا اینکه سخنانی اغراق آمیز شنیده است (مانند صحبت کردن با مورچگان و اجنه و کنترل روی باد). همچنین پیامبر دانستن سلیمان یک خطای بزرگ است زیرا بنا بر عهد عتیق، سلیمان در اواخر عمر خود به بت پرستی روی می‌آورد و حتی خواهر فرعون را به زنی می‌گیرد و برای همسران خود بت خانه می‌سازد تا خدایانشان را در آنجا بپرستند (اول پادشاهان 11). مشخص است که نویسنده قرآن از این موضوع اطلاعی نداشته است و یا آنرا نادیده گرفته است.

همین گفته در مورد داوود پادشاه صادق است. داوود پیامبر نبود اما در قرآن پیامبر معرفی شده و بنابراین معصوم تصور می‌شود در حالیکه در عهد عتیق داوود دو بار مرتکب گناهی بزرگ می‌شود: 1. زنا (یا در واقع تجاوز) 2. سرشماری از مردم اسراییل. 

این موارد نشان می‌دهد که منبع گوینده قرآن، نه کتبی بلکه شفاهی بوده است و اتفاقات جزئی در عهد عتیق را نشنیده است.
4.       خطای دیگر قرآن مربوط به شخصیتی به نام هامان است. در عهد عتیق هامان یکی از وزرای خشایار شاه است که توطئه قتل عام یهودیان را می‌چیند (نگاه کنید به کتاب استر). اما در قرآن به طرز عجیبی به عنوان یکی وزرای فرعون در زمان موسی ظاهر می‌شود:

و در زمين قدرتشان دهيم و [از طرفى] به فرعون و
 هامان و لشكريانشان آنچه را كه از جانب آنان بيمناك بودند بنمايانيم (28:6)
پس خاندان فرعون او را [از آب] برگرفتند تا سرانجام دشمن [جان] آنان و مايه اندوهشان باشد آرى فرعون و هامان و لشكريان آنها خطاكار بودند (28:8)
همچنین در آیات زیر دقت کنید:
" به سوى فرعون و هامان و قارون [اما آنان] گفتند افسونگرى شياد است" (40:24)
" و قارون و فرعون و هامان را [هم هلاك كرديم] و به راستى موسى براى آنان دلايل آشكار آورد و[لى آنها] در آن سرزمين سركشى نمودند و [با اين همه بر ما] پيشى نجستند" (29:39)

این سه نام (فرعون، قارون و هامان) پشت سر هم آمده اند که نشان می‌دهد گوینده قرآن به جهت هم آوایی اسمی، آنها را با هم حفظ کرده و با هم به یاد آورده است و به همین خاطر در کنار هم گذارده است.

5.       در عهد عتیق، نوح سه پسر به نامهای حام، سام و یافث دارد. بعد از طوفان نوح، وی تاکستانی بنا کرده و از انگور آن شراب ساخته و در خیمه خود مست و از شدت مستی برهنه می شود. حام به نزدیک خیمه می‌آید و وقتی پدر خود را برهنه می‌بیند به جای پوشاندن وی، برادرانش را صدا می‌زند. برادران وی (سام و یافث) عبایی بر پشت خود انداخته و بدون دیدن برهنگی پدر، عقب رفته و وی را می‌پوشانند. نوح وقتی از این موضوع با خبر می‌شود حام و پسرش کنعان را نفرین می‌کند. گوینده قرآن هیچ ذکری از اسامی پسران نوح نمی کند و احتمالا تنها از سرکشی یکی از پسران نوح شنیده است و گویا داستان اصلی را به یاد نمی‌آورد و اینطور نقل می کند که این فرزند بر کشتی سوار نشده و همراه با کافران غرق شده است.

همچنین قران بیان می کند که طوفان نوح به این دلیل رخ داد که قوم وی پیامبرانش را تکذیب می‌کردند (26:105) این در حالی است که در عهد عتیق دلیل آن کاملا چیز دیگری است. در پیدایش 6 می‌خوانیم که "پسران خدا مجذوب دختران زیبا روی انسانها شدند و هرکدام را که پسندیدند به زنی گرفتند. " از این زنان، مردان غول آسایی پدید آمد که در زمین جنگ و کشتار می کردند. به همین دلیل خدا از آفرینش خود پشیمان شد. جزئیات بیشتر این داستان در کتابی به نام انوش هست که در عهد عتیق گنجانده نشده است اما نسخه‌ای از آن در طومار دریای مرده کشف شده است. 

بنابراین، مسلمانان مشروب خواری نوح را انکار می‌کنند. گریزهای کوتاه قرآن به داستان‌ها، به ایشان کمک می‌کند تا در انتخاب اساطیر یهود گزینشی عمل کنند. در حالیکه این اساطیر را اقتباس کرده و پیامبر خود را در سلسله پیامبران یهود می‌دانند، آن بخشی که با عقاید و محتوای قرآن مطابقت نداشته باشد را منکر می‌شوند.


6.       بنا به تعبیر متن قرآن (و احتمالا باورهای مذهب پیشااسلامی)، مسلمانان این اعتقاد عجیب را دارند که کعبه توسط ابراهیم و اسماعیل بنا شده است. حتی تصور آن هم خنده دار است که ابراهیم صدها کیلومتر را از اسراییل (بیت لحم) به وسط بیابان در حجاز بیاید، در آنجا خانه ای برای خدا بسازد و برگردد.
" و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى خانه (كعبه)را بالا مى‏بردند [مى‏گفتند] اى پروردگار ما از ما بپذير كه در حقيقت تو شنواى دانايى" (2:127)

7.       در نهایت قرآن، در ذکر اسامی بسیار بی‌نظم عمل کرده و معلوم است که نویسنده سعی می‌کند اسامی را به یاد آورد:
" و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم و نوح را از پيش راه نموديم و از نسل او داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را [هدايت كرديم] و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم .و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند.  و اسماعيل و يسع و يونس و لوط كه جملگى را بر جهانيان برترى داديم" (6: 84,85,86)

ترتیب زمانی این پیامبران و کاهنین برآمده از نسل ابراهیم به ترتیب زیر است: لوط (البته لوط فامیل اوست و نه از نسل او)-اسماعیل-اسحاق- یعقوب- یوسف-موسی (البته موسی از نسل لاوی دیگر پسر یعقوب است)- هارون- داوود- سلیمان و...
از کسانی که در قرآن اعجاز می بینند باید پرسید که چگونه خداوند نمی‌تواند نام چند پیامبر را با ترتیب زمانی درست ذکر کند. چرا نام دقیق اشخاص و مکان‌ها را نمی داند؟ از تمامی اینها مشخص است که گوینده قرآن تنها محتوای داستان‌ها را به خاطر سپرده است و در مورد اسامی دقیق، تبار افراد، ترتیب زمانی رویدادها و محل زندگی شخصیت‌ها هیچ اطلاعی ندارد و یا نتوانسته آنها را به خاطر بیاورد. ارجاعات اندک در قرآن دلیلی است بر اینکه محمد از منابع شفاهی و با اطلاعاتی جسته و گریخته، استفاده کرده است. و البته برای این کار یک حافظه ضعیف هم کفایت می‌کرده است و نیازی به فرض وجود فردی مرموز و دانا نیست که وی را مخفیانه هدایت کند. دروغ ها را آدمهای باهوش نمیگویند بلکه آدمهای احمق باور می‌کنند.



Saturday, January 3, 2015

مغلطه بت‌پرستی

 (بررسی تفاوت بین اسلام و دین قریش پیش از اسلام)

امین قضایی

تعالیم اسلامی‌مدارس از کودکی تصویری سراسر نادرست و متعصبانه از تاریخ اسلام و اعراب پیش از اسلام به ما داده اند. از همین رو، اغلب مردم تصور می‌کنند که محمد پیامبر دین کاملا جدیدی را در شبه جزیره عربستان آورده است. دوره پیش از اسلام جاهلیت خوانده می‌شود و اعراب مردمانی بت پرست و خرافی که دختران را زنده به گور می‌کردند و مداوما با یکدیگر در جنگ و نزاع بوده‌اند. حتی بسیاری از کسانی که اعتقادی به آموزه‌های اسلامی‌ندارند، معتقدند که دین اسلام حداقل برای زمان خود و اعراب انزمان دینی مترقی و نوین بوده و توانسته است اعراب را به پیشرفت معنوی و اخلاقی برساند. اما آنچه ما می‌توانیم از منابع اسلامی، پیشا اسلامی، اسطوره شناسی و متون تاریخی استنتاج کنیم، در تضاد کامل با این تعالیم اسلامی‌قرار دارد.

دینی که محمد آورد به هیچ عنوان جدید نبود و تقریبا هیچ آموزه الهیاتی جدیدی در خود ندارد (البته ابتکاراتی در انجام آیین و عبادات صورت گرفته است مانند نماز، حجاب، منع نوشیدن شراب و...). قریش، قبیله محمد، بت پرست نبودند و مانند محمد، الله را می‌پرستیدند. اعراب دختران خود را زنده به گور نمی‌کردند (همانطور که می‌دانیم آنان کنیزان بسیاری از حبشه می‌اوردند چنین کاری با هدف زنده به گور دختران که معمولا به دلیل کمبود منابع و کنترل جمعیت انجام می‌شده ناسازگاری دارد) و برعکس زنان نسبت به دوره اسلامی‌موقعیت اجتماعی بسیار بالاتری داشتند. هنر و شعر (و تقریبا تمامی‌آنچه می‌توانید تحت عنوان فرهنگ قرار دهید) پیش از اسلام شکوفا شده بود و در واقع این دین اسلام بود که ریشه آنرا سوزاند. جنگ و خونریزی‌هایی که محمد و پیروانش در شبه جزیره عربستان براه انداختند در تاریخ پیش از اسلام بی سابقه است. برعکس، اعراب پیش از اسلام روش‌های صلح آمیزتری برای حل مشاجرات خود داشتند که اصطلاحا آنرا منافره می‌خواندند. هنگام بروز درگیری بین دو نفر یا دو طایفه، در حضور یک داور یا قاضی افراد به بحث و مشاجره می‌پرداختند و هر یک از افتخارات خاندان خود دم زده یا نسبت به دیگری اظهار تنفر می‌کردند. بعد از انجام این رسم و رای داور، نزاع به نوعی برطرف می‌شد و بدین ترتیب از خونریزی و جنگ جلوگیری به عمل می‌آمد. اعراب پیش از اسلام، مسیحیان و یهودیان تبعیدی بسیاری را در میان خود جای داده بودند که نشان می‌دهد نسبت به ادیان دیگر متسامح بودند.  تجارت قریشیان ایجاب می‌کرد که روابط حسنه  و صلح آمیزی با دیگر قبایل عرب داشته باشند. همچنین اعراب برای زیارت کعبه، چهار ماه (ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب) را به عنوان ماههای حرام اعلام کرده بودند که در آن جنگ و خونریزی ممنوع بود، به طوریکه حتی دشمن خونی قریش یعنی محمد و پیروانش می‌توانستند آزادانه در این ماه‌ها به زیارت بروند.

اما آنچه در این مقاله می‌خواهیم مورد بررسی قرار دهیم، موضوع اتهام بت پرستی است. پیروان هر سه دین سامی، معمولا مخالفین خود را به عنوان بت پرست طرد می‌کردند. آنها عادت دارند دین مخالفین خود را به صورت یک کاریکاتور به تصویر بکشند. گویا پیروان ادیان دیگر، مردمانی آنچنان ابله بوده اند که به جای پرستش خدا (خدایان) در آسمان و زمین، بت‌هایی را می‌پرستیدند که خودشان از سنگ و چوب ساخته اند. اساطیر، نسب نامه‌های خدایان و آموزه‌های الهیاتی دین کنعانیان، پاگان‌ها و دین اعراب پیش از اسلام همگی انکار شده و وانمود می‌شود که آنها تنها مشتی سنگ و چوب را می‌پرستیدند. امروزه به لطف تفاسیر سکولار از متون مذهبی، اسطوره شناسی و باستان شناسی می‌دانیم که چنین تصویر کاریکاتور گونه ای مطلقا صحت ندارد و این ادیان چه بسا پیچیده تر و غنی تر از ادیان سامی‌بودند.

اگر کسی مجسمه ای به شکل شما بسازد آیا بدین معناست که وی ممکن است دچار این توهم شود که مجسمه را با شما اشتباه بگیرد؟ مسلم است که بت‌ها، در واقع مجسمه‌ها و تمثال‌هایی از خدایان بودند و بت پرستان (آنچنان که از روی اساطیر و نسخ به جا مانده می‌دانیم)، به هیچ عنوان این تمثال‌ها را با خدایان‌شان اشتباه نمی‌گرفتند. مسیحیان نیز از تمثال عیسی برای پرستش استفاده می‌کنند، مسلمانان نیز کعبه را نمادی از خانه خدا می‌دانند و حجر الاسود را سنگی سقوط کرده از بهشت و آنرا می‌بوسند و مقدس می‌شمارند. اوریم و تمیم (دو شی که کاهنان یهودی برای پی بردن به خواست خدا به کار می‌بردند)، صلیب، مدالیون، انگشتر عقیق، معابد، مرقدها، اشیا و اماکن متبرک، تسبیح، مهر، محراب و.. همگی برای پرستش لازم هستند. اگر مجسمه یا تمثال یک خدا یا خدایان بت پرستی است این اشیا نیز باید بت قلمداد شوند.

 یک مسلمان با اینکه حاضر است هزاران کیلومتر راه طی کند تا به دور کعبه بچرخد، معتقد است که خدا در آن لانه نکرده است و خدای آسمان‌ها همه جا حضور دارد. اگر او انتظار دارد که خانه خدا باید صرفا نمادین قلمداد شود و زیارت وی به معنای اعتقاد به این نیست که خدا براستی در یک خانه سکنی گزیده، پس وی باید همین برداشت را هم از به اصطلاح بت‌ها داشته باشد و آنها را صرفا نماد یا مجسمه‌ای از خدایان برداشت کند. در واقع می‌توان گفت که مذهب نیازمند آیین است و آیین نیازمند تجسم و تقدس اشیا. یکتاپرستی محض (
pure Monotheism) را تنها می‌توان در فلاسفه متاخر و تفکرات انتزاعی آنان جستجو کرد. هر سه مذهب ابراهیمی ‌فرسنگ‌ها با یکتاپرستی محض فاصله دارند.

در هر سه مذهب مدعی یکتاپرستی، نمونه‌های بارزی از تجسم الهی در اشیا دیده می‌شود. در عهد عتیق استدلال می‌شود که چون خدا در کوره حوریب در آتش بر مردم ظاهر شده و هیچ کس شکلی از او ندیده است، پس نباید هیچ بتی به شکل حیوان، پرنده یا انسان ساخته شود(تثنیه 4:15). با این حال، این استدلال اعتراف می‌کند که خدا نیازمند تجسم و ظهور در چیزی یعنی آتش است. باید پرسید که براستی تفاوت میان آتش و سنگ و چوب چیست؟ در حالیکه مذهب یهود تمثال خدایان را بت می‌خواند، خودشان معتقد به تجسم خدا در اشیا و مادیات و حتی انسان هستند (Theophany). در پیدایش 32، خدا به شکل فرشته‌ای بر یعقوب ظاهر می‌شود و با او کشتی می‌گیرد. یعقوب فریاد برمی‌آورد که "در اینجا من خدا را از روبرو دیده ام و با این حال زنده مانده‌ام" (پیدایش 32:30). وی سپس آن مکان را فنی‌ئیل یعنی چهره خدا نامید. این دقیقا در تضاد با عدم تجسم خدا به صورت چهره و ماده است. طنز اینجاست که مذهب یهود یا نویسندگان عهد عتیق، کنعانیان را به چیزی متهم می‌کنند که خودشان به آن اعتقاد راسخ دارند. مذهب کنعانی به هیچ عنوان یک مجسمه را تحت عنوان بت با خدایش اشتباه نمی‌‌گرفت، اما کاهنین یهود بارها ادعای مشاهده خدا را از نزدیک کرده‌اند و معتقد‌اند که خدا در شکل انسان یا آتش متجسم شده است. پس در واقع اتهام خدای متجسم متوجه خود مذهب یهود است.

همچنین در اعداد 21:4 می‌خوانیم که موسی برای شفای مارگزیدگان، به دستور خدا ماری مفرغی با ویژگی‌هایی جادویی درست می‌کند: "یک مار مفرغی شبیه یکی از این مارها بساز و آن را بر سر یک تیر بیاویز. هر که مار او را گزیده باشد اگر به آن نگاه کند زنده خواهد ماند!" در حالیکه خدای مذهب یهود بت‌پرستان را سرزنش می‌کند که آیا از یک بت انتظار معجزه و شفا دارید، خود موسی بتی شفادهنده می‌سازد.

مغلطه مسلمان و اتهام بت‌پرستی به اعراب پیش از اسلام بسیار بی پایه و اساس تر است.  حتما بارها شنیده اید که قریشیان توسط مسلمانان مشرک خوانده می‌شدند و به همین دلیل خون شان نیز مباح بود. پس ادعا می شود که قریشیان برای خدا شریک می‌آوردند. حال باید ببینیم که این شراکت به چه معناست؟ اول از همه باید تذکر داد که الله از دیرباز خدای کعبه بود و مورد پرستش قبیله قریش و بسیاری از دیگر قبایل عرب. مانند اسلام، الله خدای آسمان و زمین قلمداد می‌شد. حدس بر این است که ریشه کلمه الله از اَل خدای کنعانی می‌آید (ال+لاه) اما احتمالا به مرور این کلمه به طور کلی به خدا عنوان می‌شد. بنابراین محمد خدای جدیدی را به قبیله خود معرفی نکرد. اللهِ محمد دقیقا همان ویژگی‌هایی را دارد که اللهِ قریش. دیگر باورهای اسلامی‌ را نیز محمد از قبیله خویش، مذهب حنفی و آیین یهودیت تقریبا مو به مو اقتباس کرد. اعتقاد بر اینکه چاه زمزم همان چشمه است که خدا بر اسماعیل و‌هاجر ظاهر کرد، باور به اینکه کعبه را ابراهیم بنا کرده است و اینکه اعراب نوادگان اسماعیل هستند، همگی اصالتا اعتقادات و باورهای قریش بود و نه ابتکارات ذهنی محمد. محمد حتی تغییر چندانی  نیز در آیین حج انجام نداد و مسلمانان امروزه تقریبا همان کاری را در هنگام مراسم حج می‌کنند که اعراب پیش از اسلام. همچنین قریش برای الله، هیچ بتی در کعبه نساخته بودند. پس تنها یک تفاوت باقی می‌ماند: اسلام هیچ شریکی برای الله قائل نیست در حالیکه قریش برای خدا شریک می‌آورد.

این شرکای خدا (به همراه بعل)، سه الهه، فرشته یا دختران خدا به نام لات، منا و عزی هستند. استدلال قرآن برای رد اینکه فرشتگان مونث نیستند بلکه مذکر اند یا در واقع خدا دختری ندارد، چیزی جز زن ستیزی نیست:

"و فرشتگانى را كه خود بندگان رحمانند مادينه [و دختران او] پنداشتند آيا در خلقت آنان حضور داشتند گواهى ايشان به زودى نوشته مى‏شود و [از آن] پرسيده خواهند شد" (43:19)
آيا [به خيالتان] براى شما پسر است و براى او دختر. در این صورت این تقسیم نادرستی است. (53:21-22)

استدلال قرآن این است که چون دختر پست تر از پسر است پس ممکن نیست که خدا برای خود موجود پست‌تری مانند دختر برگزیده باشد و برای انسانها پسر!
قریش این سه الهه یا فرشته را نمی‌پرستید بلکه از آنها نزد خدا شفاعت می‌طلبیدند یعنی دقیقا همان کاری را که امروزه شیعیان جهان از دوازده امام (و صدها امام زاده خود) انتظار دارند. مسلما شفاعت به معنای پرستش نیست دقیقا به همین خاطر قرآن بارها شفاعت را هم رد و هم مشروط می کند:

"آيا غير از خدا شفاعت گرانى براى خود گرفته‏اند بگو آيا هر چند اختيار چيزى را نداشته باشند و نينديشند" (39:43)
"بگو شفاعت ‏يكسره از آن خداست فرمانروايى آسمانها و زمين خاص اوست‏سپس به سوى او باز گردانيده مى‏شويد" (39:44)
"و به جاى خدا چيزهايى را مى‏پرستند كه نه به آنان زيان مى‏رساند و نه به آنان سود مى‏دهد و مى‏گويند اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند بگو آيا خدا را به چيزى كه در آسمانها و در زمين نمى‏داند آگاه مى‏گردانيد او پاك و برتر است از آنچه [با وى] شريك مى‏سازند" (10:18)
"آنان اختيار شفاعت را ندارند جز آن كس كه از جانب [خداى] رحمان پيمانى گرفته است" (19:87)

پس قریش بت‌ها را نمی‌پرستیدند (در قرآن معمولا نهی از بت پرستی به داستان‌های قدیمی‌ مانند داستان ابراهیم اشاره دارد و نه زمان قریش) بلکه به وجود سه فرشته مونث یا دختران خداوند معتقد بودند و از آنان می‌خواستند تا نزد خدا برایشان شفاعت کنند. در مورد امکان شفاعت قرآن متناقض عمل کرده است. گاهی شفاعت را مطلقا رد کرده است و گاهی آنرا منوط به اذن خدا دانسته است. این تناقض موجب شده است که اختلاف نظر میان سنی‌ها (که هر گونه شفاعتی را رد می‌کنند) و شیعیان حداقل با رجوع به قرآن حل نشود.

اما آیا شفاعت به معنای شرک است؟ آیا شفاعت نزد کسی به معنای شریک گرفتن برای خداست؟ مسلم است که قرآن امکان شفاعت را رد نکرده است و بارها به صراحت گفته است که اگر خدا اذن بدهد می‌توان برای کسی شفاعت کرد. پس اگر اینطور است چگونه مسلمانان خصوصا شیعیان ادعا می‌کنند که شفاعت لات و منی و عزی نزد خدا، به معنای شرک است؟

از نظر قرآن، خدا در کارهایش برای خویش شریکی قرار نداده است اما فرشتگان بسیاری آفریده است که در کارهای مهم به او کمک می‌کنند. جبرئیل و میکائیل از سوی خدا برای پیامبران پیام می‌برند. سئوال این است که چگونه ممکن است کمک کردن به خدا در امور اداره جهان توسط فرشتگان شرک قلمداد نشود اما شفاعت بردن نزد خدا توسط لات و منی و عزی شرک تصور شود.

پس تنها یک اختلاف دیگر باقی می‌ماند. قریش به این سبب سرزنش می‌شود که فرشتگان را فرزندان خدا می‌دانند.
"و گفتند [خداى] رحمان فرزندى اختيار كرده منزه است او بلكه [فرشتگان] بندگانى ارجمندند" (21:26)
پس ادعای محمد بر سر این است که خداوند برای خود فرشتگانی برگزیده ولی آنها فرزند وی نیستند. قرآن برای رد امکان اینکه خداوند فرزندی داشته باشد چنین استدلال می‌کند:

"پديدآورنده آسمانها و زمين است چگونه او را فرزندى باشد در صورتى كه براى او همسرى نبوده و هر چيزى را آفريده و اوست كه به هر چيزى داناست" (6:101)

اگر در این استدلال کمی‌تامل کنیم، متوجه خواهیم شد که این استدلال در واقع به ضرر خود قرآن تمام می‌شود. استدلال این است که چون خدا همسری ندارد، پس فرزندی هم نخواهد داشت! این نشان می دهد که  هم قریش و هم محمد در این موضوع موافقت دارند که خدا همسری ندارد. این استدلال البته با دیگر معجزات و قدرت مطلق خدا در تضاد قرار دارد، چون ادعا می‌شود که خداوند قادر است باکره ای را بدون لمس کردن مردی، باور سازد اما خداوند خود قادر نیست بدون وجود همسر، فرزند بیاورد. صرف نظر از این تناقض، این آیه نشان می‌دهد که قریشان مانند محمد، معقتد اند که فرزند داشتن خدا به معنای همبستری با یک زن یا برگزیدن همسر نیست. پس وقتی قریش لات و منی و عزای را دختران خدا می‌نامد، این رابطه فرزندی کاملا استعاری است. طنز اینجاست که تلاش قرآن برای رد ادعای مخالف، علیه خودش به کار می‌رود و نشان داده می‌شود که درک قریش از دختران خدا، به معنای رابطه خونی نیست بلکه تمثیلی و استعاری است. وقتی قریش برای خدا دختری قائل می‌شود بدین معنا نیست که آنرا مستقیما یا توسط همسری زاییده است. یک نگاه مختصر به ادیان باستانی چندخدایی نشان می‌دهد که روابط نسبی و سببی بین خدایان را باید کاملا استعاری برداشت کرد.

خوب، پس اگر قریشان مانند محمد، الله را می‌پرستیدند، اگر مانند شیعیان نزد فرشتگان یا دختران خدا شفاعت می‌کردند و شفاعت به اذن خدا ممکن است و به معنای شرک و کفر نیست، اگر نسبت دادن فرزند به خدا به معنای رابطه خونی نیست و نباید آنرا تحت الفظی برداشت کرد (همچنان که قرآن در استدلالش آنرا لو می‌دهد)، پس اصلا چه تفاوتی بین الهیات و خداشناسی دین محمد و دین قریش وجود دارد. تقریبا هیچ چیزی به جز آلت تناسلی فرشتگان. تنها چیزی که باقی می‌ماند آن است که قریش به خدا فرشتگانی مونث نسبت می‌دهد و محمد فرشتگانی مذکر و البته استدلال محمد این است که جنس مونث آنقدر فرومایه است که دور از شان خداست که فرشتگانی مونث برای خود اختیار کند.

نتیجه آنکه اسلام به لحاظ آموزه الهیاتی و کیهان شناسی هیچ تفاوتی با دین پیش از اسلام نداشته به جز ضمیمه کردن اساطیر یهود و سلسله پیامبران و البته مذکر دانستن فرشتگان. با این حال، اگرچه اسلام در الهیات هیچ ابتکاری بوجود نیاورد، اما به لحاظ شریعت یکپارچه‌تر از دین پیشا اسلامی‌قریش است(البته می‌توان نشان داد که بخش اعظمی‌ از این یکپارچگی از تفاسیر احادث و ابداع روایات در قرون بعدی حاصل شده است) و توانسته است ولو با اطلاعاتی دم دستی و گسسته از تورات و تلمود، اساطیر یهود را به خود الحاق کند. نتیجه این شریعت سختگیر، قربانی شدن آزادگی انسانی، تسامح مذهبی و صلح در طول چهارده قرن بوده است.




Monday, December 1, 2014

بررسی وجود تاریخی عیسی ناصری


امین قضایی




تاریخ هر چه بیشتر به گذشته ‌می‌رود، بیشتر در اساطیر و داستان‌ها محو ‌می‌شود به طوریکه دیگر مرز بین واقعیت و تخیل انسانها مبهم گشته و معلوم نیست که آیا نسخ  قدیمی ‌را باید تحت الفظی تفسیر کنیم یا استعاری. این گفته بیش از همه در مورد نسخ مذهبی از جمله عهد عتیق  و جدید، تلمودها و قرآن صادق است. متون مذهبی در حین اینکه به نظر ‌می‌رسد در جستجوی ریشه ای واقعی و تاریخی برای مدعیات خود هستند اهداف تعلیمی نیز داشته و به همین دلیل نویسندگان این متون ابایی نداشتند از اینکه توصیه‌ها و آموزه‌های اخلاقی و مذهبی خود را با نقل داستان‌هایی ولو ناممکن و غریب بیان کنند.
بیش از هجده قرن (از زمانی که انجیل‌ها نوشته شد) جهان مسیحیت و حتی اسلام، شرح زندگی عیسی و معجزات او را به عنوان یک واقعیت تاریخی پذیرفته است. حتی اگر در برخی از معجزات یا جزئیات زندگی محل تردید یا اختلاف نظر بوده است، وجود تاریخی عیسی ناصری یک واقعیت انکار ناپذیر دانسته شده است و منشا آموزه‌های مسیحیت به وی نسبت داده شده است. قرن‌ها، عهد جدید به عنوان شرح زندگی و آموزه‌های عیسی ناصری به لحاظ تاریخی معتبر قلمداد ‌می‌شد تا اینکه در قرن نوزدهم با رمزگشایی از الواح و پاپیروس‌های مصری که قدمت آنها به قرن‌ها پیش از میلاد بر‌می‌گردد، مشابهت‌های خیره کننده ای بین عیسی مسیح و یک خدای مصری به نام هوروس(Horus) یافت شد1. هوروس انسان-خدایی است که مانند مسیح از یک باکره (ایزیس-Isis) به دنیا آمده است؛ مانند مسیح تعمید شده است، مصلوب شده و همچون عیسی  رستاخیز کرده است. جرالد مسی(Gerald Massey) ، مصرشناس انگلیسی، (1828-1907) حدود دویست مشابهت بین زندگی عیسی ناصری و هوروس را ردیابی کرده است که مهمترین مشابهت‌ها را می‌توان در فهرست زیر یافت:
1.       تولد عیسی در انجیل متی با مشاهده ستاره‌ای توسط سه مجوسی ستاره شناس معلوم ‌می‌شود، آن سه نفر با هدایایی از طلا و عطر به بیت اللحم و نزد ماری و نوزادش ‌می‌روند. نشانه تولد هوروس نیز سیریوس یا ستاره صبح است.
2.       هوروس مانند مسیح (که توسط یحیی تعمید شد)، در رودخانه ی اریدانوس ( در اردن) توسط انسان-خدایی به نام آنوپ(Anup) تعمید ‌می‌شود. آنوپ مانند یحیی تعمید دهنده (نگاه کنید به انجیل مرقس) بعدا سر بریده ‌می‌شود.
3.       مانند زندگی عیسی، هیچ داستانی از دوازده سالگی تا سی سالگی زندگی هوروس وجود ندارد.
4.       هوروس به مانند مسیح، روی آب راه رفت و دیوانگان و بیماران را شفا ‌می‌داد.
5.       در انجیل متی آمده است که عیسی یکبار شاگردان خود (پطروس، یعقوب و برادر وی یوحنا) را با خود به کوهی برد و در حضور آنها همچون خدایی تغییر شکل داد (چهره اش چون خورشید درخشان گردید و لباسش چنان سفید شد که چشم را خیره ‌می‌کرد.(متی، 17)). در اساطیر مصری نیز آمده است که هوروس بر فراز یک کوه به شکل خدا دگرگون شد.
6.       هوروس نیز به مانند مسیح بین دو دزد مصلوب شد، او را در گوری دفن کردند و سپس زنده از گور برخاست. جالب اینجاست که هوروس، KRST  خوانده ‌می‌شود یعنی فرد مسح شده یا همان مسیح.
7.       هوروس هم مانند مسیح یک چوپان خوب، بره خدا، ماهیگیر و کلمه خدا خوانده شده است.
8.       در انجیل این زنان هستند که خبر زنده شدن مسیح را اعلام ‌می‌کنند. از هوروس نیز نقل ‌می‌شود که "الهه‌ها و زنان خبر زنده شدن من را اعلام ‌می‌کنند."2

نه تنها وقایع و معجزات بلکه در اعداد هم مشابهت دیده ‌می‌شود. برای مثال هر دو شخصیت در سن سالگی تعمید ‌می‌شوند و هر دو در سن دوازده سالگی مراسم گذر را طی ‌می‌کنند و دوازده شاگرد آنها را همراهی ‌می‌کنند. تام‌هارپر مدعی ‌می‌شود که عدد دوازده در انجیل و دیگر اساطیر نشانه و نماد دایره البروج یا دوازده ماه سال هستند. وی ‌می‌نویسد:
"در مذاهب قدیمی مصر، کلده و یونان دوازده  تشعشع نبوغ در انسان با دوازده حافظ گنجینه نور، دوازده درو کننده خوشه طلایی، دوازده برداشت کننده مزارع آمنتا (Amenta  دوازده معمار، دوازده نجار، دوازده کوزه گر، دوازده بافنده، دوازده ماهیگیر، دوازده پاروزن قایل "راء" (خدای مصری خورشید) و دوازده ملوان کشتی خورشید، بازنمایی ‌می‌شود. همچنین دوازده خان هرکول، دوازده پسر یعقوب، دوازده قبیله اسراییل، دوازده حواری عیسی، دوازده شوالیه میز آرتورشاه، همگی منشا دایره البروجی، تکوینی و تئولوژیکی یکسانی دارند." 3

آلوین. بوید کوهن  از این مشابهت‌ها و یافته‌های جرالد مسی نتیجه ‌می‌گیرد که:
"تمام مستندات مسیحی که درباره شخصیت فرضی عیسی در چند سال بعد از زندگی اش در قرن اول میلادی نوشته شده است، همگی ادبیات باستانی مذهب مصری هستند." 4
پس به نظر ‌می‌رسد که یک شخصیت خدای گونه مانند هوروس به شکل یک شخصیت تاریخی و واقعی یعنی عیسی ناصری درآمده است. اگر اینطور باشد انجیل‌ها هیچگونه اعتبار تاریخی نداشته و متن آنها را باید متنی استعاری دانست که در قالب شخصیت عیسی، مفاهیم اسطوره ای گذشته مانند زایش باکره و رستاخیز دوباره را تعلیم ‌می‌دهند.  اساطیرو مذهب اختری مصر باستان در قرن اول میلادی به شکل آیینی جدید کپی برداری شده است.
این اعتراض مطرح ‌می‌شود که اگر اینطور باشد، مسیحیان آنزمان و بعدا امپراتوری روم چگونه ‌می‌توانسته در مقابل به اصطلاح pagan ‌ها یا غیرمسیحیان از این آیین کپی برداری شده، دفاع کند. آنها چگونه ‌می‌توانستند آیین خود را معتبر و اصیل جلوه دهند؟ پاسخ این است که این کار دقیقا با زور انجام شده و دوباره به این جمله مایوس کننده ‌می‌رسیم که متاسفانه تاریخ را فاتحان ‌می‌نویسند. در اواخر قرن چهارم یک راهب مسیحی دستور سوزاندن کتب کتابخانه قدیمی ‌اسکندریه را صادر ‌می‌کند. حدود هفتصد هزار نوشته یا کتب ‌درباره ریاضیات، نجوم، فلسفه، الهیات و پزشکی نابود ‌می‌شود. خواننده باید توجه داشته باشد که اسکندریه در دوره منسوب به هلنیسم (دوره پیش از باستان متاخر یعنی دوره ای که بعد از فتوحات اسکندر بوجود آمد) مرکز فلسفه و علم و میراث دار فرهنگ فلسفه یونان محسوب ‌می‌شده است و از جمله این فیلسوفان ‌می‌توان به فلوطین اشاره کرد. در سال 529 میلادی نیز آخرین مکتب پاگان در آتن به دستور کلیسا بسته ‌می‌شود. برای لاپوشانی برخی ادعا کردند که شیطان از قرن‌ها پیش که از ظهور مسیح خبر داشت،  از قبل داستان‌هایی را به زبان‌ها انداخته تا ایجاد شک و تردید کند.5 بدین ترتیب اساطیر گذشته یا در واقع منابع اقتباس آیین مسیحیت نابود شد.
از این یافته‌ها و مشابهت‌ها چه نتیجه ای ‌می‌توان گرفت؟ مشخصا اساطیر مصری بسیار قد‌یمی‌تر از آیین مسیحیت هستند و اگر اقتباسی صورت گرفته، حتما از سوی مسیحیان بوده است.  برخی روی اعتبار و پشتوانه علمی ادعاهای مسی، بوید و دیگران شک کرده اند. همچنین اختلافات بین هوروس و عیسی را هم باید در نظر داشت.  با این حال، اگر بپذیریم که گفته‌های مسی درباره اساطیر مصر باستان مستند بوده و پشتوانه علمی ‌دارند( اکثر مصرشناسان یا سکوت کرده اند و یا بخش اعظم آنرا تایید کرده اند6)، پس تنها دو امکان برای نتیجه گیری باقی ‌می‌ماند: یک نتیجه این است که اعلام کنیم شخصیت عیسی ناصری وجود تاریخی و واقعی نداشته و در واقع پسرخدا، انسان خدایی قدیمی ‌است که به صورت یک شخصیت جدید بازنویسی شده و بعدا توسط مسیحیان تحت الفظی برداشت شده و واقعی تصور شده است. دوم اینکه ‌می‌توان فرض کرد که عیسی ناصری به واقع وجود داشته است. او احتمالا موعظه گری یهودی بوده که توانسته شاگردان و مریدانی را به دور خود جمع کند و فرقه‌ای مذهبی را تشکیل دهد اما بعدها، این آیین برای تقویت خود از منابع قدیمی تر اقتباس و کپی برداری کرده است و عناصر اسطوره ای و معجزات را به بنیانگذار خود یعنی عیسی ناصری نسبت داده است. در هر حال هم مسیحیان و هم مسلمانان که ایمان شان ایجاب ‌می‌کند به وجود واقعی مسیح  و معجزات او باور داشته باشند، باید مقابل واقعیت بایستند و دریابند که آنچه آنها ‌می‌پرستند یا به عنوان پیامبر ‌می‌ستایند، همان هوروس خدای مصری است. طنز قضیه اینجاست که باورهای ایشان سرقت ادبی از همان کسانی است که به عنوان بت پرست مورد لعن و نفرین آنان قرار ‌می‌گیرند.
پانوشت‌ها:
1.       برای یک تحلیل از اعتبار یافته‌های جرالد مسی رجوع کنید به:

D.M. Murdock/Acharya S. “Who Is Gerald Massey?” < http://www.stellarhousepublishing.com/who-is-gerald-massey.html>

2.       Tom Harpur. 2004. “Pagan Christ, Is Blind Faith Kills Christianity?”, Alan & Unwin, Page 84.
3.       Ibid. Page 87.
4.       Alvin Boyd Kuhn. "Case of the Missing Messiah”, < file:///C:/Users/Amin/Documents/Pre-Islam%20Study/Boyd%20Kuhn/CASE%20OF%20THE%20MISSING%20MESSIAH.html>